آه چه بیرنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندرین میان که منم
کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم
" مولوی"
این یک بعدازظهر کسالت آور و ابریست
وقتی که بیرون باران می بارد
پنجره ها را باز گذاشته ام
بوی برگ و باد
هیچ چراغی روشن نمی کنم
همان نور سرد و آبی تابیده از بیرون کافیست
استراحتی و کتابی..
صدای باران در گوش
سنگینی خوابی کوتاه بر چشم
کتاب هم از دستم می افتد
در یک بعدازظهر آبی، بی کار و بی حوصله، همان جا خوابم می برد.


[Closer View ]
تأثیر پذیری من در این تابلو از ترانه ؛ " سفرنامه" ی شهیار قنبری لازم به ذکر است.اصولا اشعار شهیار را همیشه در ذهن تصویرسازی می کنم، چه با شنیدن ترانه چه با خواندن اشعارش.
ستودنی ست ترانه هایش، تفکرش، سبک کارش، سلیقه اش، هنرش.